|
می بینم می آفرینم و آزادم همه از آنٍ من است حتی زنجیرهایم خداوند رنجهای خویشم
|
***
به شعرم تو را واو به واو می نویسم
تو را عین به شین ،شین به قاف می نویسم
چنان دوری از من چنان دور و نزدیک
چنان گرمم از تو چنان سرد و تاریک
که از دل تو را آه به آه می نویسم
تو را دَم به دَم ، گاه به گاه می نویسم
عجب شادم از تو ، عجب شاد و غمگین
چه سرمستم از تو ، چه سرشار و سنگین
تو را همچو راز مگو می نویسم
برایت هزار آرزو می نویسم
چنانم چو جانی که بر لب رسیده
به اشکی که از چشم عاشق چکیده
تو را با خیالِ محال می نویسم
در این روزگار ملال می نویسم
از عشق تو لبریز حس ِ غرورم
گهی سنگ سختم ، زمانی بلورم
به بالِ ظریف ِ هوا می نویسم
تو را خوب ِ من، بی وفا می نویسم
" نازی رسایی "