تبليغاتX
شبح آينه پوش - مژده یارا که مهرگان آمد...
می بینم می آفرینم و آزادم همه از آنٍ من است حتی زنجیرهایم خداوند رنجهای خویشم
 

...

به روایت شاهنامه و فردوسی بزرگ ،مهرگان روز استقلال و استرداد کشور ایران از دست همسایگان شمالی باختر(اعراب) است و آغاز سلطنت فریدون عدالت گستر ، و« زرتشت به مغان و به  مردم خود بفرمود بزرگ داشتن مهرگان را و نوروز را » همینطور گفته می شود که در این روز ایزد مهر، اردشیر بابکان را فره ایزدی بخشید وزمانی که امپراطوری بزرگ ایران به روم رسید رومیان نیز این روز را گرامی می داشتند و آن را روز تولد مسیح می خواندند 

 

   

 

جشن مهرگان بعد از جشن نوروز بزرگترین و با اهمیت ترین جشن ایرانیان است که به نوعی جشن شکرگزاری بعد از جمع آوری محصول هم به حساب می آید .ایرانیان در این روز دور هم جمع می شدند ، رقص و پایکوبی ای و جام شرابی و همه ی اینها بهانه ای بود برای پاسداشت هر روز زندگی  ...در این روز سفره ای هم مانند سفره هفت سین انداخته می شد ودر آن از میوه های پاییزی  مانند سیب، به ، لیمو ، یک خوشه انگور سفید و همچنین آویشن و سنجد و  شکر  و چیزهای دیگری مانند  گل نیلوفر، آینه ، کتاب مقدس قرار می دادند

هرچند که امروزه در این مملکت عصیان زده ما جشن و شادی آن هم از نوع واقعی اش واژه ی عجیبی  به نظر می رسد اما باز جای خوشحالیست که بعد ازگذشت هزاران سال هنوز هم  آیین  آریایی و جشن مهرگان پا برجاست .البته وقتی می گوییم ما ایرانیها ... منظور فقط مردم نواحی مرکزی  ایران و فارسی زبانان نیست  بلکه ایرانیست با همه ی نژادها و زبانهایش از کرد  و ترک  و لر  و  گیلک  گرفته تا  تات و تالش و  بلوچ  و مازندرانی و ...  ایران متعلق به همه ی ماست ،پس چه بهتر که آن را پاس بداریم .

 

 

 گذشته از  اینها   "ماه مهر " برای همه ی ما یاد آور خاطرات خوبی ست ."بوی ماه مهر، ماه مهربان " راستی ،کسی می داند ،مصطفی رحماندوست الان کجاست ؟ مدتها پیش در یک برنامه ی تلویزیونی دیدمش ، پیر شده بود «صد دانه یاقوت دسته به دسته / با نظم و ترتیب یکجا نشسته ...» این چه رسمی ست که بچه ها بزرگ می شوند و بزرگها پیر و روزگار هم عین خیالش نیست !؟

ماه مهر برای من ، بوی کیف نو می دهد ، بوی کتابهای تا نخورده ،بوی دفتر ۱۰۰ برگ ، مهر بوی عشق هم می دهد بوی اولین روزهای عاشقی و یاری که اول اسمش با مهر شروع می شد .چه مهر اندر مهری بود ، یادش بخیر آن گذشته های نه چندان دور ...

مهر بوی پاییز می دهد ، بوی برگ ، بوی باران هم ...اما دراین شهر بزرگ بی در و پیکر ، در این شهر آسمانخراشهای بیگانه ، دریغ از یک قطره ی باران !


نگاهم

 تشنه ی باران است

چگونه ابرها را بگریانم ؟

باران

تنها بوسه گاه این خاک است

چگونه ابرها را بگریانم ؟

چگونه

بی رحمی آسمان را تحمل کنم

 چگونه جهنم را بسوزانم ؟!                                           

*(ن.رسا)   

+ نوشته شده در  Sun 28 Sep 2008ساعت   توسط nazi rassai   |