|
می بینم می آفرینم و آزادم همه از آنٍ من است حتی زنجیرهایم خداوند رنجهای خویشم
|

چشم یکروز گفت:«من آنسوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟»
گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت:«پس کوه کجاست؟من کوهی نمی شنوم»
آنگاه دست در آمد و گفت:«من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم من کوهی نمی یابم.»
بینی گفت:«کوهی در کار نیست من او را نمی بویم.»
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند:«این چشم یک جای کارش خراب است.»
«جبران خلیل جبران»

بقیه در ادامه مطلب*