|
می بینم می آفرینم و آزادم همه از آنٍ من است حتی زنجیرهایم خداوند رنجهای خویشم
|

آمده بودم
تا گلی بنشانم
یا درختی بکارم
ولی فصل بهار و خزان گذشت
ودستهای من از نوشتن نام
درخت و گل فرسوده ست...
***
با مرگ می روم اینک
چون سواری در باد
ودر بادها می خندم
چون دیوانه ای
و بذر شاعری را در خاک اندوه می پاشم
رودخانه ها را از آنچه بود
زیبا تر خواستم
و حیا ط خانه را.
ودست بالا را گرفتم
در تماشای دنیا
افسوس که خود
در سایه روشن آنچه بود
نابود شدم
"بیژن جلالی"